تبلیغات
**انسان 2009 ** - **متشکرم بابا**

**انسان 2009 **


..

RSS


منوی اصلی

» صفحه نخست
»
ایمیل ما
» تماس با ما
»
آرشیو مطالب
»
لینك آر اس اس
» طراح قالب

موضوعات
» شعر
» پیمان ابدی(بدلكار ماهر ایرانی)
» خدا یا.....
» ترفندهای كامپیوتری
» بهداشت و سلامت
» طنز
» روانشناسی
» عمومی
» طالع بینی

آرشیو ماهانه
» شهریور 1390
» تیر 1390
» فروردین 1390
» بهمن 1389
» تیر 1389
» خرداد 1389
» فروردین 1389
» اسفند 1388
» دی 1388
» آذر 1388
» آبان 1388
» مهر 1388

لیست کامل آرشیو ماهانه

لینک دوستان
» حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
» " هر كه، هرچه جدیده "
» راز خوشبختی
» خلوت دل

لیست کامل پیوندها

آمار بازدید

آمار بازدید :
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


تبلیغات

درباره ما

من به یک هراس
همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را
بی دلیل بر باد داده ام
بعد از این دیگر
نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد
و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته


ghorubepaeiz@gmail.com

مدیر وبلاگ: ..**.. انسان زیبا ..**..

نویسندگان
» ..**.. انسان زیبا ..**..


**متشکرم بابا**

مرتبط با : عمومی

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر كار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.

- بابا! یك سوال از شما بپرسم؟

- بله، حتماً. چه سوالی؟

- بابا، شما برای هر ساعت كار، چقدر پول می‌گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد: «این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی می‌كنی؟»

فقط می‌خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت كار چقدر پول می‌گیرید؟

- اگر باید بدانی خوب می‌گویم، 20 دلار.

پسر كوچك در حالی كه سرش پایین بود، آه كشید. سپس به مرد نگاه كرد و گفت: « می‌شود 10 دلار به من قرض بدهید؟»

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: « اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فكر كن و ببین كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت كار می‌كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه‌ای وقت ندارم.»

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و بازهم عصبانی‌تر شد: «چطور به خودش اجازه می‌دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟» بعد از حدود یك ساعت، مرد آرام‌تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده است. شاید واقعاً چیزی بوده كه او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینكه خیلی كم پیش می‌آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خواب هستی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده‌ام، امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی‌هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی.

پسر كوچولو نشست، خندید و فریاد زد: «متشكرم بابا!» بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسكناس مچاله در آورد.

مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و با فریاد گفت: « با اینكه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟»

پسر كوچولو پاسخ داد: « برای اینكه پولم كافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می‌توانم یك ساعت از كار شمار را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»


ارسال شده توسط ..**.. انسان زیبا ..**..

در سه شنبه 17 فروردین 1389

نظرات ()




.:: مطالب پیشین ::.

» توبه مجنون
» جملات زیبا
» برخورد پلیس در نقاط مختلف جهان
» طنز 6
» طنز 5
» طنز 4
» طنز. چرا سوال بیهوده3
» طنز. چرا سوال بیهوده
» تولد
» زندگی این است
» سنگ و آب
» مرا دریاب
» بزن باران
» سال نو مبارک
» فلسفه بافی ها برای در چاه افتادن




Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by ensane2009
Design By : wWw.Theme-Designer.Com